shaylin1
بوی گل یاس بی همتای من

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر                        یادگاری که در این گنبد دوار بماند

شایلینم حضورت در قلبم مثل نفس کشیدن است،آرام، بی صدا اما همیشگی.

می پرستمت نازنینم

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:37 | دوشنبه 23 دی 1392 توسط مامانی

سلام امید مادر زندگی من نفس من

منو ببخش به دلیل مشغله های فراوون نمیتونم بیام وبلاگتو آپ کنم. ولی امروز به بهانه پنجمین سالروز شکفتن گل وجودت اومدم به وبلاگت سر بزنم.

نازنینم هر سال صبح روز 27 مهر ساعت 8 دل من بهترین روز زندگیشو جشن میگیره. در چنین روزی بهترین حس دنیا رو دارم و به هیچ وجه نمیذارم هیچ چیز و هیچ کس چنین روز و ساعت زیبایی رو خراب کنه. عاشقتم و از خداوند مهربون بهترین داراییها و زیباترین حسای دنیا رو برات آرزو میکنم.

شایلینم عمرم امید زندگیم با هر دم و بازدمت من هم نفس می کشم، با هر خندیدن و لبخند زدنت من هم میخندم و با هر نگرانی و ناراحتیت دل منم ریش میشه. نازنینم دختر محبوب و محجوبم پنجمین سالروز تولد قشنگت هزاران بار مبارک. از خدای یگانه میخوام که 120 سال شما رو در زیر سایه لطف و مهربونیش نگه داره و بهترینها رو نصیبت کنه. دختر ماهم ببال و اوج بگیر و شایسته و سعادتمند زندگی کن. فراموش نکن تو دنیا خوبی و مهربونی و انسانیت از ما به یادگار میمونه. مهربان باش و راه و رسم انسانیت رو پیش گیر قطعا تو برنده ای.میدونم روزی شما رو در اوج قله موفقیت و سربلندی و سرفرازی و خوشبختی خواهم دید. دنیای منی نازنینم شایلینم عشقم و امیدم.تولدت مبارک همنفسم.بوس



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:06 | دوشنبه 27 مهر 1394 توسط مامانی

سلام قند عسل من سلام دختر ملوسم

واییییی من خیلی وقته هیچ پستی نذاشتم هیچ وبلاگی هم سر نزدم. از بس که تو اداره کارم زیاد شده. آخه من کارشناس دفتر پژوهشی هم شدمگریهیعنی دو تا کار و دو تا رییس همزمانخسته دیگه هیچ وقت خالی ندارم. خدا قوتمون بده.بخاطر همین سریع خلاصه مینویسم و میدوم میرم سراغ کارم.

واییی شایلینم بالاخره 4 بهمن روز موعود رسید و نی نی خوشگل خاله پریناز قدمهای کوچولوشو به این دنیا گذاشت. الهی فداش بشم یه نی نی ناز و خوشگل. اسم این نی نی قرار بود صدرا بشه که یهو روزای آخر بارداری خاله همه چی تغییر کرد و نی نی جون اسمش شد پرهامبغل اون روز همه مون تو بیمارستان بودیم و شما هم با ما اسیر بودی و حسابی هم شیطنت کردی. بالاخره ساعت 6 عصر نی نی اومد.

اینم نی نی پرهام و دختر خاله گلش شایلین منننننبوس

بالاخره منم خاله شدممممممممممممم هوراااااااااااااااااا

خوب تو گل خوشگل منم که دیگه شیرین زبونیات و کارات حد و حسابی نداره. الان فقط یه عکس ازت میذارم که دیروز ازت گرفتم. دوستت دارم مهگل زیبای من. عسلممممممممحبت

عاشقتم نفسممممممممم

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 13:46 | دوشنبه 20 بهمن 1393 توسط مامانی

سلام زیبای نازنینم. دختر مهربون و با احساسم سلام

امسال هم شب یلدامون با خوبی و خوشی سپری شد. خدای مهربونم رو هزار بار شاکرم که بار دیگه فرصت بودن در کنار شما و تمام اعضای خانوادمو بهم داد. خدایا شکرت بخاطر تمام داراییهای معنوی و مادی که دارم. بهترین دارایی من فرزند و همسر و خانواده نازنینم هستن.

دو روز قبل از یلدا یعنی روز جمعه دایی سعید اینا هم اومدن تهران خونه مامان جون اینا. روز شنبه من اومدم اداره و قرار شد دایی جون اینا شب بیان خونه ما تا شما و سینا و سنا با هم باشین. خلاصه روز شنبه که تو جلسه بودم دیدم حالم خیلی داره بد میشه و تب و لرز دارم میگیرم. از جلسه که اومدیم بیرون بدون خوردن ناهارم اومدم دنبال شما و رفتیم خونه. برای شام قیمه گذاشتم و سالاد درست کردم و برنجم خیس کردم و درحالی که شما نازنینم مشغول بازی بودی رو مبل دراز کشیدم. دیدم حالم داره خیلی بد میشه. متاسفانه من وقتی مریض میشم سریع اشکم در میاد. کم کم اشکام سرازیر شدن. ولی سعی کردم شما نفهمی. دایی جون اینا که اومدن من بد حال داشتم برنج آبکشی میکردم. دایی گفت بریم دکتر گفتم نه شما خسته ای. همون لحظه ها بابایی از راه رسید و سریع منو برد درمونگاه. اونجا دو تا آمپول زدن و کمی قرص و آنتی بیوتیک دادن و برگشتیم خونه. با تزریق آمپولا کمی سبکتر شدم. ولی شب بدی رو سپری کردم. شما وروجکا هم حسابی شیطنت میکردین. بخصوص شما و سنا. شما حسابی با سنا کوچولو رقابت میکردی و مامانشم که بهش محبت میکرد ناراحت می شدی. فرداش با اینکه حالم بد بود ولی از صبح پاشدم و برای شام فسنجون بار گذاشتم و سالاد فصل درست کردم و دسر کدو حلوایی پختمو...چون قرار بود همه خانواده خونه خاله نوشین جمع شیم. منم میخواستم یه قسمتی از کارو انجام بدم که خاله نوشین زیاد تو زحمت نیفته.اونروز از صبح تا غروب شما اینقد شیطنت کردین که دایی جون هی میگفت ما بریم خونمون. ولی امکان نداشت بذارم شب چله ای تنها باشن. خلاصه عصر بساطمونو جمع کردیم رفتیم خونه خاله نوشین. همه قبل از ما رسیده بودن. خاله پریناز هم دستش درد نکنه با اینکه بارداره و سختشه دو تا کیک درست کرده بود آورده بود. خاله نوشینم که حسابی زحمت کشیده بود. اون شب به همه خوش گذشت. هر چند چون عمو مجید نبود خاله کمی دلتنگ بود و جاشون خالی بود. ولی به هر ترتیبی خوش گذشت بخصوص به شما بچه ها.شب برای خوابیدن برگشتیم خونمون و دایی سعید اینا هم اومدن پیش ما. فرداش که دوشنبه بود من حالم بدتر شده بود. نیومدم اداره. موندم خونه ولی بعد از رفتن دایی اینا تا عصر فقط ریخت و پاشهای شما دختر نازنینمو جمع کردم.سه شنبه هم رفتیم خونه مامان جون و چهارشنبه من که اومدم اداره شما موندی اونجا. چهارشنبه بعد از شام هم رفتیم خونه خاله پریناز . آخه خاله جون ساعت 9 زنگ زد گفت دلم براتون تنگ شده بیاین خونمون. طفلی ماه آخر بارداری داره بهش سخت میگذره. پنج شنبه هم شام رفتیم خونه دختر عموم و شب با خاله پریناز اینا برگشتیم خونمون و جمعه هم به جمع و جور کردن و اتو کردن گذشت و شب هم بردیمت کمی پارک لاله و پاساژ لاله و کمی هم خرید کردیم  و هفته رو به سر رسوندیم. و از دیروز دوباره کار و اداره و مهد شروع شده. خدا بهمون قوت بده.محبت

باید بگم که شما حسابی شیطون شدی. گاهی هم اصلا حرفمو گوش نمیکنی. گاهی اینقد خواسته های جور وا جور داری که کلافه میشم که برآوردش کنم یا نه.؟! هر وقت بخوایم جایی بریم حتما یه چیزی باید برات بخریم. بعد از خریدن هم اصلا بهش نیگا هم نمیکنی. اینقد زبون داری ماشالله که من گاهی اینجوری میشم از حرفاتتعجب خیلی با احساس و مهربونی. اگه احساس کنی کمی ناراحتم سریع میای بغلم میکنی و میگی مامان تو رو خدا گریه نکن.منتعجبسوال آخه کی گریه کردم نفسم. هر شب موقعی که میری تو تخت خودت و چراغا رو خاموش میکنیم میگی مامانی من نخوابم تو هم نمیخوابی؟ میگم نه. میگی تو رو خدا بیدار بمونیا نخوابی. هر شب بالا سرت میشینم و قصه میگم و حرف میزنم تا بالاخره خوابت ببره. اینقد سخت میخوابی که استخونای پشتم درد میگیره از بس میشینم. موقع خواب همیشه دستمو میگیری تا خوابت ببره.

همیشه زنگ میزنی از آقا جون میپرسی آقا جون شما کیو بیشتر دوس داری. آقا جون هم چند بار باید تکرار کنه که فقط شایلین و نوشینو. بعد با خیال راحت خداحافظی میکنی.  عاشق اینی که به خاله نوشین خرده فرمایش بدی و اونم مثل من در خدمتته همیشه. الهی فدای خواهر مهربونم بشم عاشقته و یه دنیا دوستت داره. هی برات کادو میخره و منم شرمندشم. چند روز پیش خاله نوشین داشت تعریف میکرد که بهت گفته بیا دختر من شو شما در جوابش گفتی نمیتونم. گفته چرا؟ گفتی آخه من نفس مامانم هستم اگه من پیشش نباشم میمیرهمحبتفدات بشم نفسم همنفسم. زمانی که تازه به دنیا اومده بودی همش با خودم میگفتم خدایا یعنی این بچه من مثل بچه های دیگه من نباشم پشت سرم گریه میکنه؟؟؟؟؟ بعدش که بزرگتر شدی هر روز با گریه و زاری از هم جدا میشدیم و من میومدم اداره. الانم همش میگم خدایا دخترم بزرگ بشه منو دوست خواهد داشت یانه. وای چه خیالات عجیب مادرانه ای دارم من. بند بند وجودم به تو  بسته است نازنینم. عاشقتم مهروی من

اینجا داشتیم میرفتیم خونه خاله نوشین. من جلوتر رفتم پایین یهو دیدم شما به سینا میگی بیا مثل عاشقانه ها دست همو بگیریم بریمتعجبتعجب

 اینم خونه خاله  تو اتاق با سنای نازم که حسابی وروجکی شده واسه خودش. لباسهای خاله رو کردین تنتون فداتون بشم.

سفره یلدای ما به طور مختصر

عاشق این عکستم نفسم. خانمی عشقم. تو مهد به مناسبت یلدا این دو تا عکسا رو گرفتن. من از روی عکس اینو انداختم

 

نازنین من روز جمعه در پاساژ لاله کنار درخت کریسمس

خداوند همیشه پشت و پناهت باشه عزیز دل مادرمحبت

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:46 | يکشنبه 7 دی 1393 توسط مامانی

عشقم عمرم نفسم دختر شیرینم سلام

پاییز 93 هم داره آخرین روزاشو سپری میکنه و سرما هم کم کم به تهران هجوم آورده. دخترک نازنینم این روزا کلی بیقراری می کنی و من و بابا و همچنین خودتو اذیت میکنی. چند شبی هست که موقع خوابیدن گریه میکنی و نمیخوای بخوابی. چون نمیخوای مهد بری. وقتی شما اینجوری میشی من کلی عذاب میکشم. هر شب میگی مامان شما هم بیا مهد، مامان زود بیا دنبالم، مامان بیا بالا پیشم....وهزار ناراحتی دیگه. هر روز صبح که میریم مهد خودم میبرمت بالا و کمی میمونم پیشت و بالاخره برمیگردم و میام اداره. چند هفته ای هست که دیگه رانندگیم اوکی شده و خودم میبرم میارمت. ولی انگار این قضیه خیلی هم به نفعمون نیست چون شما بیشتر بهونه منو میگیری. پریشب یکی از عروسکاتو بغل کرده بودی راه میرفتی اشک میریختی هی عروسکتو تو بغلت میفشردی و بوسش میکردی و گریه میکردی. من از دیدن این صحنه خیلی ناراحت شدم . هر چه سعی کردم بدونم در اون لحظه به چی فکر میکنی و اینجوری میکنی نتونستم.دیگه آخر سر گفتی مامان لطفا زود بیا دنبالم من خیلی دلم برات تنگ میشه.گریهخدایا چیکار کنم هر کاری میکنم زودتر از 4 نمیرسم بهت. آخه صبحا اینقد دیر میام اداره که دیگه برای عصر نمیتونم مرخصی بگیرم. وقتی هم میخوام صب زود بیام شما بیدار نمیشی و همش گریه میکنی. واقعا چند روزیه دوباره دارم زجر میکشم. میگم ببرم بذارمت چند روزی بمونی پیش مامان جون میبینم دوباره دو هوایی میشی اصلا نمیری.خلاصه که هر روز یه برنامه جدید داریم ما.

چند وقتیه تنبل شدم و نمیتونم آپ کنم و همه مطالب هم یادم میره. با تمام وجودی که پاییزو دوس دارم ولی روزای کوتاهش حالمو میگیره. عملا هیچ جا نمیتونم ببرمت.شاید یکی از دلایل ناراحتیت هم همینه که اغلب از مهد مستقیم میریم خونه. چون شما عادت داری زود زود ببرمت بیرون. ایشالا بتونم به همین زودی یه برنامه جدید برات بذارم.آخه هوا هم سرده تا یه هوا بهت میخوره سرما میخوری میترسم.

دو تا عکس

این لوبیاهاییه که شما دخمل نازم با دستای قشنگت کاشتی.یه روز اومدی خونه گفتی مربیمون گفته اول لوبیا رو خیس کنید لای دستمال بعد تو گلدون بکارید. فرداش از مربیت پرسیدم جریان چیه. گفت آفرین شایلین یه هفته است من به بچه ها گفتم میخواستم ببینم کی میره انتقال میده. فقط شایلین اومده تو خونه گفته. خلاصه ما هم اومدیم خونه دست به کار شدیم و بعد یه هفته لوبیاهایی که جوونه زده بودنو منتقل کردیم تو خاک. البته دو تا ظرف کاشتیم یکیشو بردیم مهد یکیشم اینه. اینم حاصل دسترنج کشاورز کوچولوی مامحبت

الهی مامانی فدات بشه. هفته پیش چهارشنبه با من اومدی دانشگاه. اینجا صبح خیلی زوده و شما هنوز خواب از سرت کاملا نپریده بود که با دیدن این آبنما خوابت پرید و سریع گفتی مامانی عکس بگیر ازم. از عجایب روزگار بود.اون روز آتیش سوزوندی تو اداره. بوسعاشقتممممم



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 13:58 | سه شنبه 18 آذر 1393 توسط مامانی

همنفس کوچولوی من سلام

روزهای پاییزیمون داره به خوبی و خوشی سپری میشه البته اگه سرفه ها و آلرژی شما رو فاکتور بگیریم. مدتیه تا یه کوچولو سرما میخوری همش سرفه میکنی و من باید دست به دامن دکترت بشم. هر دفعه بردمت گفته آلرژیه. بعضی وقتا سرفه هات شددیده بعضی وقتا هم خفیف و کم. همش زادیتن میخوری. امیدوارم خوبه خوب بشی نازنین مامان. راستی گلکم من تقریبا یه ماهی هست ماشین خریدم یه چند وقت مجبور شدیم بذاریم پارکینگ دایی صمد اینا چون خودمون پارکینگ نداریم. البته چند باری رفتم تمرین ولی هنوز یه مقدار ترس دارم. دیشب دایی جون آورد گذاشت دم درمون. امیدوارم بزودی با ماشین خودم بیام دنبالت عشقم. خوب جونم بگه واست که تو تعطیلیهای محرم یه شب قبل از تاسوعا رفتیم خونه دختر عموم چون روز تاسوعا نذری داشتن. اونروز کلی به شما خوش گذشت. تو اون روزا اینقد سوالای جورواجور در مورد واقع کربلا و امام حسین(ع) و یزید ملعون سوال کردی که دیگه بعضی جاهاش من زنگ میزدم از آقا جون اطلاعات میگرفتمخندونک مثلا اینکه یزید رو کی کشت؟خوب من جواب این سوالو نمیدونستم زنگ زدم  به آقا جون . همش هم بغض داشتی و میگفتی دلم برای امام حسین و خانوادش میسوزه. مامانی من اشکام پر شده تو چشمام میخوام برای امام حسین گریه کنم. روز عاشورا بعد از اینکه برگشتیم خونه همینجوری دراز کشیده بودی گفتی مامانی امام حسین چه شکلی بود. گفتم مامانی خیلی قشنگ و نورانی بود. گفتی آهان رو صورتش خورشید بود من تو کارتون دیدم. بعد گفتی امام حسین خدا بود؟ گفتم نه خدا نبود ولی بنده خیلی خوبه خدا بود. اینو که گفتم زدی زیر گریه و با داد و فریاد بلند شدی و خطاب به من: تو چرا هیچی نمیدونی تو اصلا نمیدونی .چرا دیگه من میدونم امام حسین خدا بود. تو به من نمیگی. من و باباییتعجببعد منگریهبا گریه بغلت کردم  و قربون صدقت رفتم تا آروم شدی. اون شبا خیلی گریه کردم. شما با سوالاتت باعث میشدی واقعه کربلا رو تو ذهنم مجسم کنم و زار زار گریه کنم. الهی قربونت برم ایشالا امام حسین و یارانش پشت و پناهت باشن. من شما رو بیمه حضرت ابالفضل کردم میدونم همیشه مراقبته. خلاصه عصر دلگیر عاشورا با خاله نوشین و دایی صمد اینا رفتیم خونه خاله پریناز مامان جون اینا هم اونجا بودن. دو شب خونه خاله موندیم. البته اون شبا بابا با ما نیومد چون ما میخواستیم تعطیلاتمونو اینور اونور بریم نخواستیم بابا رو اذیت کنیم. شام غریبان هم با خاله اینا رفتیم جلو درشون شمع روشن کردیم ولی شما بیحال بودی هوا هم خیلی سرد بود بخاطر همین زود برگشتیم تو. روز پنجشنبه هم رفتیم خونه دایی سعید اینا موندیم روز جمعه گوسفند نذریمونو کشتیم و منم کمی با دایی جون تمرین کردم و شب برگشتیم خونه مامان جون اینا و سه شب خونه اونا موندیم. آخر هفته قبل هم به خونه خودمون برگشتیم. شما خوشگل مامان هم به خوبی به مهد میری و صدات هم در نمیاد. تازه بعضی وقتا دلت واسه مهد تنگ هم میشه.

ماشالا خیلی سر زبون دار شدی و حسابی هم دلت میخواد شیک و پیک کنی حتی موقع خواب. هر شب میگی جوراب شلواری و دامن میخوام.روز پنج شنبه گذشته دو تا از عزیزترین دوستانم مرجان و لیلا اومدن ناهار خونمون. لیلا جون کادوی تولدت برات شلمان آورد. اونروز هم به شما بچه ها خیلی خیلی خوش گذشت هم به ما دوستان عزیز. شب موقع خواب شلمان رو هم گذاشتی تو تخت. بعد میگی مامانی فردا من برم مهد شلمان تنها میمونه میترسه گریه میکنه. گفتم نه دخترم میذاریم تو اتاقت با دستاش حرف میزنه و نمیترسه. میگی عروسکا حرف میزنن مگه. میگم اونا فقط با هم حرف میزنن با ما نمیتونن حرف بزنن. خلاصه هر روز کلی برنامه داریم با شما وروجک شیرین زبونم.

بریم سراغ چند تا عکس

اینجا شما خوشگل مامان صبح زود بیدار شدی و آماده ای برای رفتن به مهد

اینجا هم یه شب وقتی من تو آشپزخونه مشغول بودم یهو برگشتم این صحنه رو دیدم. گفتم دخترم چرا اینا رو اینجوری کردی؟ میگی مامان اینا دارن کارتون نیگا میکنن. منم مربیشون هستمبغل

اینم روز تاسوعا خونه دخترعمومه. روبروی هممون نشستی و داری شعرایی رو که یاد گرفتی میخونی و آخر هر شعر هم با عشوه نیگامون میکنی تا تشویقت کنیم. نفسمیییییییییییییییییی

این عکس هم مربوط به روز عاشوراست

اینجا هم با ترنم ژست گرفتین تا ازتون عکس بگیریم. اونروز یه کم هنرنمایی کردی با لباس باله ات

اینم عکس شام غریبانه. فدات بشم که اینقد بیحالی. فرداش فهمیدم سرما خوردی

اینم خونه دایی سعیده. شما و سنا خوشگله عروسکاتونو دارین میخوابونین. سنا تو تخت داداشش شما تو تخت سنا. اونروز آتیش سوزوندین

اینم شما با بچه های گل دوستان مامان که پنجشنبه مهمونمون بودن. از چپ به راست: عرشیا،پریناز، ترنم و جیگر من. همه جا هم شلمان تو بغلته

اینم مربوط به خونه خاله پرینازه. لباسهای سیسمونی نی نی تو راه خاله پرینازو باز کردی و داری نیگاشون می کنی



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:11 | يکشنبه 25 آبان 1393 توسط مامانی

سلام مهروی قشنگم سلام امید دلم

این روزا دوباره بهونه ها کم کم داره شروع میشه. شما دوباره از رفتن به مهد خسته شدی. فدای روی ماهت بشم نازنینم. باز مامانی دپرسه. دیروز خودم کمی خسته و بیحال بودم. وقتی رفتیم خونه و با هم کلی حرف زدیم و کتابهای شما رو دسته بندی کردیم و کشوهای کمدتو مرتب کردیم بعد من رفتم غذا درست کنم و شما هم نشستی به نقاشی کشیدن با آبرنگ. یه چیزی بگم دخترکم: چند وقت پیش که میخواستم ببرمت دکتر گفتی مامان برای من شیر خشک بخر. منم برای اینکه اینکارو نکنم واگذار کردم به خانم دکتر. به شما گفتم باشه اگه دکتر مشاغی قبول کنه برات شیر خشک میخرم. فکر میکردم دکتر بگه قبول میکنی و دیگه شیر خشک نمیخریم. وقتی رفتیم مطب به دکتر گفتی : شما اجازه میدین مامانم برام شیر خشک بخره؟آرام دکتر گفت مگه شیر خشک دوس داره؟ گفتم هلاکه شیر خشکه. دکتر هم یه دونه آپتاکید برات نوشت. گفت بده بخوره خوبه. ذوق زده شدیم. از اون روز همش شیر خشکو همینجوری میخوری. میریزم تو پیاله و با قاشق میخوری. چه کیفی هم میکنی فدات بشم. بعد هم  مسواک میزنی. دیروز هم من میخواستم غذا بپزم شما شیر خشک خواستی و آوردم بهت دادم . بعد مشغول شدم به کارم  اومدم دیدم نخوردی و همینجوری مات کارتون من شرور شدی. خیلی این کارتونو دوس داریشیطان اومدم ظرف شیر خشکو بردارم ببرم ناراحت شدی و منم گذاشتم رو میز. همون لحظه پیاله رو که توش پر شیر خشک بود برداشتی با عصبانیت پرت کردی رو زمین. منم خیلی ناراحت شدم و داد زدم سرت. غمگین بعد خودتو انداختی رو زمین و با گریه میگی: مگه من بهت نگفتم وقتی بچه ات کار بدی کرد سرش داد نزن عصبانی نشو . مگه بهت نگفتم بچه ات رو دعواش نکن. به بچه بگو عزیزم قربونت برم کارت بد بود. اصلا نباید بچه ات رو دعوا کنی.گریهوای من یه لحظه هنگ کردم بعد خودمم زدم زیر گریه. واقعا گریه کردم چون دلم پر بود. از اینکه بچه 4 ساله ام اینقد میفهمه و مسائل و تجزیه میکنه. وقتی دیدی منم اشکام سرازیر شد بلند شدی اومدی بغلم کردی میگی ببخشید کارم اشتباه بود دیگه گریه نکن مامانی. منم سریع خندیدم و گفتم گریه شوقه مامانی چیزی نیست از خوشحالیم دارم گریه میکنم چون شما داری حرفای خوب به من یاد میدی. ولی دیگه هیچوقت چیزیو پرت نکن. دختری که چیزی رو پرت کنه مامانش ناراحت میشه گریه میکنه. بعد کلی دل دادیم و قلوه گرفتیم. گفتم دیگه این کارتونو نیگاه نکن خوب نیست. ولی کوتاه نمیای که. خاله لاله اومد شب پیشمون و کلی هم با همدیگه کل کل کردین. همش بهش میگفتی این خونه مال منه بلند شو از خونه ام برو بیرون. بعد اون میخواست بره میگفتی نه شوخی کردم نرو. اصلا کلا خاله لاله رو رقیب خودت میدونی نمیدونم چرا؟!

آخر شب وقتی بردمت تو اتاق تا بخوابونمت. گفتی مامان چرا هر روز دیر میای دنبالم؟ میگم دخترم نمیتونم زودتر از 4 برسم چون رییسم اجازه نمیده زود تعطیل بشم. میگی نه باید زوده زود بیای دنبالم. مثل مامان رومینا زود بیا. میگم آخه اون مامانش خونه داره میتونه زود بیاد. میگی خوب شما هم نرو سرکار. میگم آخه نرم نمیشه. باید برم تا بتونم همه چی برات بخرم. میگی نه نمیخوام نرو سرکار. بمون پیشم. واقعا دیگه جوابی نداشتم بهت بدم. اینقد تو تختت نق زدی و گریه کردی که یه ساعت گذشت.منم تو تاریکی بغض کرده بودم ولی همش داشتم قربون صدقت میرفتم و سعی میکردم با قصه و شعر مشغولت کنم تا بالاخره خوابیدی و من نشستم کنار تختت و به روزای آیندم با شما فکر کردم. خیلی دلم گرفته بود از حرفات و کارات. دوس ندارم ناراحت باشی و اذیت بشی. از طرفی هم نمیتونم کارمو ول کنم و یا تند تند مرخصی بگیرم و باهات بمونم. کلا روزای پاییز هم کوتاهه هیچ جا عملا نمیشه رفت بخاطر همین دلتنگی و بهونه جویی زیاد میشه. امروز صبح هم کلی اذیت کردی و انگار دوس نداشتی بری مهد ولی چیزی نمیگفتی و نق میزدی فقط. منم تا 40 دقیقه کنارت نشستم و هی حرف زدم باهات و ازت تعریف و تمجید کردم و کلی صبر و بردباری به خرج دادم و تا راضی شدی مسواک بزنی و لباس بپوشی. ساعت 8:10 تازه ما از خونه اومدیم بیرون. فکر میکنم بهتره امروز زودتر از هر روز بیام دنبالت و کمی ببرمت بیرون و بگردونمت تا حال و هوات عوض شه. ببینم بعد از ظهر میتونم این کارو بکنم یا نه. توکل بر خدا

دخترک شیرینم تمام تلاش من و بابا برای بهتر بودن آینده شماست. امیدوارم وظیفه مونو درست انجام بدیم. ما عاشقتیم نفسم. بزرگ شدی بهتر میفهمی نازنینم. بوووووووووووووووووووووووووسسسسس



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:17 | سه شنبه 6 آبان 1393 توسط مامانی

دخترک شیرین و چهار ساله من سلام

وای که چقد خوشمزه و ملوسی. اینقد شیرین زبونی میکنی که من همینجوری میمونم تو کارات. فدای تو بشم من. جشن تولد 4 سالگی شما روز پنج شنبه گذشته با خوبی و خوشی برگزار شد و تموم شد. مهمونامون فقط خاله هات و داییهات و مادربزرگت و شین شین و موسی و دختر عموی من با پسر و دخترش بودن. خیلی شب خوبی بود و به همه حسابی خوش گذشت. آقا جون نیومد چون حوصله سر و صدا رو نداره طفلی.

چهارشنبه شب وقتی من و خاله لاله و بابایی مشغول کار خونه و فوت کردن بادکنک و.... بودیم شما عسلم چندین بار لخت شدی و لباس عوض کردی....شب که رفتیم بخوابیم وایی تا صبح ساعت 6 من و بابا پلک نزدیم و شما یه بند سرفه کردی. داروهات هم خونه مامان جون جا مونده بود. ساعت 6 صبح سرفت آروم شد و من یه ساعت خوابیدم یعنی تا 7. بابایی هم رفت سرکار. بلند شدم به مامان جون زنگ زدم که داروهاتو بفرسته. خودمم برات چای عسل و آبلیمو درست کردم بیدار بشی و بخوری. وای داشتم دیوونه میشدم من چه جوری امروز این همه کار رو انجام بدم. چون به دلیل استرس و بیخوابی حالم به شدت بد بود. ساعت 10 به دکترت زنگ زدم اونم صدای سرفه هاتو که شنید گفت بردار بیار. سریع لباس پوشوندم بهت و یه تخم مرغ آب پز هم خوردی و رفتیم. خدای من تا ساعت یک و نیم موندیم تو مطب دکتر و ساعت 2 هم رسیدیم خونه. سریع غذا سفارش دادم بیارن. ولی تا غذا برسه شما خوابت برد. منم تند تند شروع کردم به انجام دادن کارام. میخواستم زرشک پلو با مرغ بذارم و سالاد کلم وپودر ژله و پودر کرم کارامل هم از قبل گرفته بودم. تند تند همه رو حاضر کردم موند سالادم. رفتم که یه کم چرت بزنم بابا اومد خوابم پرید. دوباره رفتم سراغ خونه و کارام. شما هم بیدار شدی و تونستم یه کم سوپ بهت بدم بخوری. خلاصه شب شد و کم کم مهمونامون اومدن و حالمون اومد سرجاش. شب خیلی خوبی بود و شما هم حسابی شیطنت کردی و با سینا و سنا و بردیا اینور اونور دویدین. الهی فداتون بشم همتون ماهین. اصلا اذیتمون نکردین. شب خیلی خوبی بود و به شدت به همه خوش گذشت. از همه جشن تولدات بهتر بود. جا داره از همین جا از تک تک اعضای خانواده خودم و شین شین و موسی و دختر عموی عزیزم تشکر کنم. ایشالا تو شادیشان جبران کنم. از همشون ممنونم که تو شادیمون سهیم بودن. اون شب با خوبی و خوشی تموم شد و شما هم سرفه هات خیلی کم شده بود. خاله پریناز و عمو سامان و دایی سعید اینا خونمون خوابیدن. تا ساعت 2 من درگیر شما بودم چون همش میخواستی بری تو اتاقت و با سینا بازی کنی. بالاخره دو خوابیدیم.

فرداشم  دایی سعید اینا رفتن خونشون خاله پریناز  اینا هم بعد ناهار رفتن. اونروز عمو سامان داشت برای خودش غذای رژیمی درست میکرد، من به بابایی گفتم علی فکر کردی فقط شما آشپزیت خوبه؟ ببین آقا سامان زده رو دست شما. اونوقت شما خوشگل مامان برگشتی سریع گفتی: اگه مردا هم آشپزی کنن باید روسری سرشون کنن مثل خانما بشن. منو میگی؟! شدم این شکلیتعجب هممون شاخ در آوردیم از حرف شما. هیچی دیگه از این به بعد دیگه بابایی به نظرت میاد واسه ما غذای چینی بپزه؟!!!!!!!!

دیروز  مامان زنگ زده میخواد با شما حرف بزنه. از من اصرار از شما انکار اصلا نیومدی گوشیو بگیری حرف بزنی. منم زدم رو پخش تا صدای مامان جونو بشنوی و هوس کنی باهاش حرف بزنی. مامانم هی میگه شایلین بیا دیگه دلم برات تنگ شده. اگه باهام حرف نزنی باهات قهر میکنما.... برگشتی میگی مامان جون دهنم بنده نمیتونم فعلا حرف بزنم بعدا زنگ بزن. منتعجب مامان جونسکوت شماراضی

ماشالا اینقد بلبل زبونی که نگو. من یکی حریفت نمیشم اصلا. راستی هدیه تولدت هم به غیر از کلی لباس و کتاب و لوازم التحریر یه ست آشپزخونه هم خریدم برات. یه مدت بود هی میگفتی. همه چی مبارکت باشه نفسم.

حالا بریم سرغ چند تا عکس

البته باید بگم که من اصلا عکس نگرفتم اینا هم توسط خاله پریناز با گوشی من گرفته شده.که فقط چند تاشو تونستم انتخاب کنم

کیک کیتی دقیقا همون چیزی شده بود که ما میخواستیم دست قنادی سی گل درد نکنه

شایلین و دایی فردین و سینا. دایی جون مرسی اون شب باعث شدی کلی بهمون خوش بگذرهبوس

وای این عکسو ببینید شایلین و سینا فقط میخوان کیکو انگشت بزنن. سینا که آثار جرم کنار لبشه. فداتون بشم من

اینم جیگر عمه سنا کوچولو هست که فردای اون روز تولد دو سالگیش بود.

قربونتون برم مننننننننننننننننننن

شایلین در کنار موسی. اون شب کلی از دخملی عکس فرستاده شد واسه مادر بزرگ چینیش

فدای نگاهت بشم خانم کوچولوی نازم

وای وای شایلین و خاله نوشین دست به یکی کردن رو لب دخملم ماتیک مالیدن. چه احساس بزرگی میکنه گل من

 

سینای عمه چشم منو دور دیده. وایییییییییییی

الهی قربون این بردیا کوچولو بشم من. کاری به کسی نداره کلا همش مشغوله بازیه. بی سر و صدا و بی دردسر

عزیز دل مامان دختر شیرینم الهی که یه روزی 120 سالگیتو جشن بگیری. عاشقتیم مامحبتبوسبوس



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 14:10 | سه شنبه 29 مهر 1393 توسط مامانی

دخترکم نگاهت را قاب می گیرم، در پس آن لبخند،که به من، شور و نشاط زندگی می بخشد.

امروز روز توست

شایلینم ، عمرم، نفسم، مهرویم

تولدت مبارک

دخترک شیرینم بی شک روز شکفتن تو روز تولد دوباره منم هست. روزی که تو به زندگیم پا گذاشتی، روزی که در آغوش گرفتمت و دستان ظریف و کوچکت را لمس کردم ، روزی که بوی تو را با تمام وجودم نفس کشیدم آغاز تاریخ زندگی من است.امروز تو چهار ساله شدی و من نیز چهار سال زندگی عاشقانه را پشت سر گذاشتم و با تو وارد پنجمین سال زندگیم شدم. گاهی با خود میندیشم چقدر خوب است که خداوند یکتا مرا لایق مادر شدن دانست و زندگی دوباره یعنی تو را به من هدیه کرد. مهروی قشنگم تپش قلب تو تپش قلب منم هست آرزویم شکفتن و بالیدن و به ثمر رسیدنت هست. از خداوند مهربانم میخواهم که تو را در زیر سایه لطف و رحمتش با سلامتی و شادابی به موفقیت های زیبای زندگیت نایل کند. ستاره شبهای تارم ، بهارم، نفسم شاد زی و شادی بخش. مهربانی را سرلوحه زندگیت کن. آرزویم اینست که جزو بهترین و پاکدامن ترین و بزرگترین انسانهای روزگارت شوی. عشق من قلبم میتپد و کلمات را نمیتوانم در قالب جمله بیان کنم. فقط بدون تا آخر دنیا کنارتم و تا آخر دنیا عاشقتم. امید دلم من و پدرت از وجود تو جان میگیریم و با عشق تو زیستن را هر روز تجربه میکنیم.

مهگلم، شایلین قشنگم،سالروز شکفتن گل وجودت در آغوشم مبارک

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 15:06 | يکشنبه 27 مهر 1393 توسط مامانی

سلام گل ناز قشنگم

ماه مهر برای خانواده ما خیلی قشنگتر شده. دو سال پیش با ورود دو تا فرشته کوچولو به زندگیمون تو این ماه قشنگ ماه مهرمون زیبا بود و زیباتر نیز شد.زمانی که شما فرشته قشنگم داشت 2 سالت تموم می شد در یک شامگاه زیبای پاییزی زن دایی لیلا زنگ زد به من و گفت مهتاب جون حالم خوب نیست ... تا گفت فهمیدم کیسه آبش پاره شده. گفتم لیلا جون سریع برو بیمارستان بگو به دکترت خبر بدن منم الان خودمو میرسونم. خوشبختانه بیمارستان نزدیکه خونشون بود. خلاصه اون شب وقتی پشت در اتاق عمل صدای بردیا کوچولو رو شنیدیم اشک شوق تو چشامون حلقه زد و فهمیدم برای بار دوم من عمه شدم و شما صاحب یه پسر دایی ناز و ملوس شدی. الهی فداش بشم این جوجه کوچولو دیشب که مصادف شد با عید غدیر دو ساله شد. یه پسر دو ساله شیطون و بلا و در عین حال مودب و سر به زیر. قربونش برم اینقد حرف گوش کن و نازه که نگو. دیروز که روز تعطیلی بود من و شما و بابا ناهار رفتیم بیرون و برگشتنی هم برای بردیا جون و شما خرید کردیم. با اینکه تولد شما روز یکشنبه هفته آینده است ولی ما مجبور شدیم کادوی شما رو زودتر برات بگیریم. چون هر روز پدرمون رو درآوردی و میگی زود باش برام آشپزخونه بخر. البته به دلیل اینکه روز یکشنبه روز کاری هست من نمیتونم از مهمون پذیرایی کنم بخاطر همین مثل پارسال جشن کوچولوی تولد شما ناز گلمو انداختیم برای پنج شنبه این هفته. پنج شنبه هم دقیقا مصادف با روز تولد دو سالگی سنا کوچولو که دقیقا سه روز بعد از بردیا جون به دنیا اومد و ما برای بار سوم عمه شدیم. آی قربون همتون بشم که مهر و مهربانی رو به زندگیمون سرازیر کردید. حالا پنج شنبه یه مهمونی خانوادگی به مناسبت تولد شما و سنا جون تو خونه ما برگزار خواهد شد ایشالا. دیشبم که خونه دایی صمد برای خوردن شام و کیک تولد بردیای عسلم دعوت بودیم. هزار ماشالا شما دو تا آتیش سوزوندین. بردیا جون از شما تقلید میکرد و هی جیغ می کشیدید من دیگه کلافه شده بودم. اصلا نتونستیم به عکس درست و حسابی از شما و بردیا بگیریم. ماشالا به شما. واقعا موندم با اینکه این همه بدغذایید  این انرژی رو از کجا میارید. خلاصه دیشب خیلی خیلی بهمون خوش گذشت. دست دایی صمد و زن دایی جون درد نکنه ایشالا همیشه دلشون شاد و تنشون سالم باشه

بردیای عزیزم گل قشنگ عمه فدای اون چشای معصومت بشم من. تولدت مبارک ملوسکم ایشالا 120 ساله بشی و وجود نازت گرمابخش زندگی بابا و مامان عزیزت بشه و خدا سایه اونا رو ، رو سرت نگهداره. قربونت بشم هزار تا بووس برای شما و شایلین و سینا و سنای عزیزم و صد البته نی نی صدرا (نی نی آبجی پرینازم) که چند ماه دیگه وارد زندگیمون خواهد شد. محبت ا

دیشب هممون هر چقدر سعی کردیم نتونستیم چند تا عکس درست و حسابی از شما و بردیا جونم شکار کنیم.

این عکسا رو همینجوری تونستم بگیرم

اینجا مامان جون بردیا رو گرفت رو دستش اونم یه لحظه بین زمین و آسمون هاج و واج موند و من این عکسو گرفتم

اینم دخمل زیبای من و پسر دایی و یا به قول خودش داداشش(هی داداش داداش میگی و پدر بردیا رو در میاری گل من)



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:14 | سه شنبه 22 مهر 1393 توسط مامانی

تهران - ایرنا - اسطوره های صلح روز سه شنبه در سازمان خبرگزاری جمهوری اسلامی (ایرنا) گردهم آمدند تا پیام صلح و دوستی را به جهانیان اعلام کنند.

اینم عکس بابایی در همایش اسطوره های صلح که در کنار خواننده و نوازنده محبوب من آقای امین الله رشیدی نشسته که من از سایت ایرنا این عکسو کش رفتم.چشمکمحبت



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 14:49 | سه شنبه 15 مهر 1393 توسط مامانی
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

پيوند ها

پيوندهاي روزانه

آمار وبلاگ