شایلینشایلین، تا این لحظه: 16 سال و 8 روز سن داره

shaylin1

شایلین و مهد کودک

سلام عزیزترینم. دخترک نازنینم عشق جاودانی من نمی تونم خیلی مفصل برات بنویسم ولی میخوام چند تا چیزو بهت بگم. ما 25 اردیبهشت برابر با سالروز ازدواج من و بابایی به خونه جدید اسباب کشی کردیم. شما هم از خونه خوشت اومده. روز شنبه رفتم مهدکودک ویستا رو که خیلی به خونه ما نزدیکه دیدم. از قبل هم تعریفشو شنیده بودم ظاهرا همه چی خوبه. مهدش هم سه ستاره هست پرسنلش هم مهربونن. همون روز دیگه تصمیمم رو گرفتم که شما رو اونجا ببرم. عصری رفتم خیابون بهار چند دست لباس تو خونه ای و بیرونی برات گرفتم. یه جفت کفش هم خریدم که وقتی پوشیدی دیدم یه سایز برات بزرگه ولی شما از همون اولش تو خونه مامان جون کفشا رو پوشیدی تا آخر شب موقعی که خوابیدی از پات درآوردم گذاشتم ...
30 ارديبهشت 1392

مامان جون

مادر ای پرواز نرم قاصدک مادر ای معنای عشق شاپرک ای تمام ناله هایت بی صدا مادر ای زیباترین شعر خدا سالروز ولادت حضرت فاطمه(س)، روز زن و روز مادر رو به مادر عزیزتر از جانم و خواهران مهربونم و همه دوستان و مادران نی نی وبلاگی تبریک میگم. امیدوارم همیشه تندرست و شاد باشید و سایه ی مادریتون هم بر سر فرزندان عزیزتون مستدام باشه. یک سبد گل بنفشه تقدیمتان شایلینم ،عمرم ،نفسم ،نازنین دخترم، آرام جانم ،چند روزیست که نتونستم چیزی برات بنویسم.قشنگم امروز به بهانه ولادت حضرت فاطمه زهرا(س) و روز زن و روز مادر خواستم چند سطری برات بنویسم. عزیز دلم میخوام از مامان جون مهربون یعنی مادر خودم و مادر بزرگ شما بهت بگم. نمیدو...
11 ارديبهشت 1392

شایلین و این روزها

سلام دخترک نازنینم ، امیدم ، نفسم و همه کسم سلام خداوند عزیز و مهربان رو هزار بار شکرگزارم چرا که شما این روزها ماشاالله خیلی بهتر شدی و من هر روز که به خونه بر میگردم وقتی تو بغلم میگیرمت و می بوسمت انگار جانی دوباره به تنم به وجودم میاد اونوقته که با صدای بلند میگم خدایا شکرت که این فرشته کوچولو رو به من دادی.تو آغوشم میفشارمت و غرق بوسه ات می کنم. شما هم دستای کوچولوی نازتو دور گردنم حلقه میکنی و میگی: مامانی چی بلام خلیدی؟عاشقتم شایلینم عاشقتم.دورت میگردم هزار بار. عزیزترینم از خدا فقط سلامتیتو میخوام سالم باشی و تندرست و عاقبت بخیر. انشاالله. این روزها باز ما ساکن خونه مامان جون و آقا جون شدیم. به دلیل اینکه شما هنوز خیلی ضعیفی و هنوز...
2 ارديبهشت 1392

شایلین و مریضی

شایلینم نازنینم دختر خوبو ماهم . عزیزتر از جونم دار و ندارم فدات. نمیدونم از کجا شروع کنم و از چه بنویسم. خیلی وقته برات مطلبی ننوشته بودم دلم میخواست از چیزای خوب بنویسم ولی باور کن همه چیزو فراموش کردم. فقط زجری که در طول تعطیلات عید کشیدم رو یادم هست. دخترک نازنینم. ماه قشنگم نفهمیدم چطوری و کی مریض شدی. همه چیز داشت خوب پیش میرفت. داشتیم برنامه ریزی میکردیم که من و شما و بابایی سه تایی با هم به سرزمین مادری من و یا همان زادگاهم برویم که یهو همه چی خراب شد. صبح روز سوم فروردین وقتی از خواب بیدار شدی کمی صبحانه خوردی شروع کردی به گریه و بیقراری. وقتی بغلت میکردم متوجه شدم به شدت تب داری. همش گریه میکردی گفتم کجات درد میکنه زیر گوشتو روی لپ...
24 فروردين 1392

شایلین و مامانی 4 روز در کنار هم

سلام مه جبین قشنگم قبل از اینکه بخوام از 4 روز با هم بودن بنویسم میخوام درد دل کنم باهات. شایلینم امروز از لحظه ای که رسیدم سر کارم به شدت دلشوره دارم. قلبم انگار میخواد از جاش کنده بشه. واقعا یه لحظه هایی تو زندگی آدم هست که میفهمه مادر بودن چقدر دلنشین و چقدر سخته. همه لذتهاش یه طرف این دلتنگی و دل نگرانی و وحشتهایی که به سراغ آدم میاد هم یه طرف. نمیدونم چی بگم حالم خیلی بده. از صبح همش دارم در حین کار کردن دعا میخونم. یه کمی کارمو ول میکنم بلند میشم تو اتاق میچرخم به مامان جون زنگ میزنم گریه میکنم به بابایی زنگ میزنم به همکارم سر میزنم باز دعا میخونم کار میکنم صدقه میذارم وای دور خودم میچرخم ارباب رجوع میاد جواب میدم فقط میخوام از اتاقم...
6 اسفند 1391

شایلین و عروسکش سارا

دخترک نازنینم سلام گاهی با عروسکات ارتباط خوبی برقرار می کنی و باهاشون حرف میزنی. چند روز پیش داشتی تو اتاق بازی میکردی وقتی اومدم تو اتاق دیدم تو تختت داری با عروسکت که اسمش سارا هست حرف میزنی و میخوای بخوابونیش. تو اون لحظه گوشیمو برداشتم سریع چند تا ازت عکس گرفتم که اینجا میذارمشون. الهی قربونت برم تو ناز و مهربونی. هر حرفی ما بهت میگم تو به عروسکات میگی و قربون صدقه شون میری. البته کمتر پیش میاد تو با اونا سرگرم بشی به همین دلیل منم از فرصت استفاده کردم تا چند یادگاری از اون لحظه ها داشته باشم. همش داشتی میگفتی آهان دختل گشنگم اینجا بخواب. اینجولی نه بذار پتو بچشم روت. آهان چشاتو بستی؟حالا بخواب... فدات بشم که...
5 اسفند 1391

شایلین و 28 ماهگی

سلام عزیزترین من چند روزیه که نتونستم مطلبی برات بنویسم. آخه این روزا خیلی تو اداره سرم شلوغه.خیلی چیزا هم یادم رفته.دو روز پیش شما 28 ماهه شدی عشقم. یه ماه زیبا رو نیز پشت سر گذاشتی و به سه سالگیت نزدیکتر شدی.این روزا داری دندون آسیابتو در میاری.وقتی لثه تو نگا میکنم میبینم متورم و قرمز شده ولی مروارید قشنگت هنوز نیومده بیرون.  برات از روز پنج شنبه هفته پیش یعنی مورخ 26 بهمن ماه می نویسم. اون روز قرار بود شما رو ببرم پیش دکتر عطایی. آخه یه آزمایش ادرار ازت گرفته بودیم دلم میخواست به دکتر خودت نشون بدم و همچنین یه کمی با دکتر عطایی در مورد شرایطت و مهد کودک و گواهی سلامت حرف بزنم. شب قبلش بابایی پیش دکتر عبدالله مونده بود و ...
30 بهمن 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به shaylin1 می باشد